مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
342
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك بر ديده انباشتن بناپاكزاده مداريد اميد * كه هندو بشستن نگردد سپيد ز بدگوهران بد نباشد عجب * سياهى نشايد ستردن ز شب بعنبرفروشان اگر بگذرى * شود جامهء تو همه عنبرى و گرنه تو شوى سوى انگشتگر * ازو جز سياهى نيابى ثمر ابو صبر ديرگاهى زندگانى كرده ، پس از آن درگذشت . او را نزد ابو قير به خاك سپردند و آن مكان بابوقير و ابو صبر شهره شد . فسبحان من لا يموت . حكايت عبد اللّه برى و بحرى و از جمله حكايتها اينست كه : مردى بود صياد و عبد اللّه نام داشت و او را نه تن فرزندان بود . و آن مرد ، بىچيز و پريشانروزگار بود . جز دام صيادى ، به چيزى مالك نبود . همهروزه از بهر صيد بسوى دريا مىآمد و هرچه صيد بدست ميآورد ، او را فروخته ، صرف زن و فرزندان خود كرده و چيزى ذخيره